رضا قلى خان ( هدايت )

359

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و بپارسى درى چفته خيار كويند يعنى خيار كج و خيار زه‌خر نباتى است كه آن را به عربى قثاء الحمار كويند خيتال بر وزن تيتال بمعنى مزاح و دروغ و سخنان بىفروغ است خيدن يعنى خميدن و خيده بمعنى خميده ابو شكور كفته الا تا ماه نوخيده كمانست و پنبه و پشم كه زده باشند و واكرده باشند نيز كويند شيخ عطار كفته جهان آتش وجودت پشم خيده * نماند پشم ز آتش آرميده آخسيكتى كفته در كمان قزح از صدمت شاه * پنبه خيده شود كوه كلاه خير و خيره بمعنى سركشته و حيران و هرزه و عبث و بىسبب و بىوجه و بمعنى بيحيا و تاريك و تيره و غبار كه در پيش چشم آيد شيخ سعدى كفته دو چشم خيره ماند از روشنائى * ندانم قرص خورشيد است يارو انورى بمعنى عبث و بىسبب كفته هركه تواند كه فرشته شود * خيره چرا باشد ديو ستور هم او كفته خير خيرم كرد صاحب تهمت‌اندر هجو بلخ * تا همى كويند كافر نعمت آمد انورى و شوخ و دلير نيز آمده كمال اسمعيل كفته او مىكند مسوّده شعر من بياض * من مىكنم مسوده شعر خيرخير فردوسى كفته ز آواز كردان و باران تير * همى چشم خورشيد شد خيرخير سعدى كفته يك‌چند بخيره عمر بكذشت قطران كفته اى به خوبى بر بتان كابل كشمير مير * ماندم از بس كاورى در وعدها تاخير خير خيره‌كش بضم كاف و سكون شين و بىباك و ظالم و بيكناه آدم‌كش ابو الفرج رونى كفته آن آتش سوزنده كه عشقت افروخت * آن خيره‌كشى كه چشم شوخت آموخت هرجا كه دلى بود ز غم سوخته شد * الّا دل سنكينت كه بر كس به نسوخت خيرو كلى است كه بخطمى مشهور است و بعضى خيرى كفته‌اند كه هميشه بهار زرد باشد امير خسرو كفته دوتا كشته ز غم سرو روانش * بدل كشته بخيرى ارغوانش حق اينست كه اين بيت شاهد خيرى است كه زرد است نه شاهد خيرو كه كل خطمى سرخ است چنان كه فريد الدين احول كفته در باغ بخير و رخ خوب ار بنمائى * خيره شود از شرم رخ خوب تو خيرو در فرهنك جهان‌كيرى نيز بمعنى رنك سرخ آورده و به اين بيت مختارى كه در صفت شمشير كفته استشهاد كرده زمين خيرى لباس آيد هوا كحلى سلب كردد اكر از حله كحلى كند در حرب عريانش رشيدى كفته اين بيت دلالت كند كه خير و يعنى كل خطمى باشد نه خيرى كه كل زرد است خيرى بر وزن پيرى كلى است زرد و خوش‌بو و معروف ديكر بمعنى رواق و ايوان خانه كه هيرى نيز كويند انورى كفته خيرى خانه كر خراب شد است * غم مخور تا به خانه معمور است خيز بكسر اول و سكون ثانى و راء بمعنى برخاستن و برجستن و امر به برخاستن چنان كه سعدى كويد بيغام روح مىدهد اين باد مشك‌پز * نزديك نوبت سحر است اى نديم خيز و بعضى كفته‌اند بكسر خاء بمعنى هيز است كه الحال متعارف است چه در فرس حاء و خاء بيكديكر بدل شوند خيزاب بمعنى موج آب كه از كنارها بكذرد و آن را كوهه نيز كويند خيزبكير نوعى از بازى است كه آن را خرسك بازى نيز كويند خيزنده بر وزن زيبنده بمعنى خيزكننده و جهنده و لغزنده و زمين كنار دريا كه لغزنده باشد و طفلان از آن بميان آب لغزند خيسار از قلاع محكمه خراسان و از توابع ملك هرات و مامن حكام آن ولايت بوده خيسانيدن بكسر اول بمعنى تر كردن و خيسيدن تر شدن و بر اين قياس خيسانيده و خيسنده خيش بياى مجهول بمعنى چوبى كه بر كردن كاو بندند و آهن و كاو آهن نيز كويند سراج الدين راجى كفته از پرده غم شده دلش ريش * چون كردن برزه كاو از خيش و خار سبز كه در ولايت كرم سير بر خانهاى چوبين نهند و بر آن آب پاشند كه چون باد بر آن وزد خنك كردد و آن را خيش‌خانه نيز كويند وصال شيرازى كفته آبدان قبله كاه زردشت است * خيش‌خانه چو خان زنبور است و بمعنى كتانى كه تارهاى آن كنده باشد و در كرما پوشند حكيم فرخى درين معنى كفته دلى را در دهان نوشى * عدو را در جكر نيشى عدو خيش است تو چون ماه تابان دشمن خيشى و كاهى از آن خانه سازند چون خيمه و آب بر آن پاشند تا هواى آن سرد كردد و در تابستان در آن خانه كذرانند و آن را خيش‌خانه كويند حكيم ازرقى هروى كفته چو آفتاب شد از اوج خود